Parsitem

وبسایت شخصی منصوره ظریفی

شعر کودکانه پدر برزگ

بابا بزرگ خوبم برام کــتاب خریده

می‌خواد برام بخونه اما سواد نداره

شاید پدربزرگم پـیره حواس نداره

اومدنی یادش رفت عینکشو بیاره

می‌رم پیش مامانم که اون برام بخونه

انگار سرش شــلوغه فکر نکنم بتونه

مامان تو آشـــپزخونه مشــــغول کار خونست

داره ناهار می‌پزه آخ جون خورش قیمه است

شــاید بابام بتـونه کــــــتابا رو بخـــونه

چونکه بابای خوبم خیلی چیزا می‌دونه

بهــش گفـتم پدر جون چه خــوب و مهـربونی

یه خواهش از تو داشتم، برام کتاب می‌خونی؟

اونـــم با مهــربونی کــــتابارو بــــرام خــوند

چیزهای خوبی خوندش، لطف بابام یادم موند

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه


ديدگاهتان را بنويسيد

لطفا پيام و اطلاعات خود را در بخش زير بنويسيد.
نام
ايميل
وبسايت
متن ديدگاه

 Parsitem
Parsitem