Parsitem

وبسایت شخصی منصوره ظریفی

بايگاني براي the 'شعر' Category

شعر کودکانه

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر خوانی

گل پسرم این شعر را با صدای بلند و زیبا برای مادرت بخوان

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

به پدر و مادر خود نیکی کنیم

پدرم گفت : « برو » گفتم  « چشم »                   مادرم گفت : « بیا » گفتم : چشم

هر چه گفتند به من ، با لبخند                       گوش کردم همه را ، گفتم چشم

مادرم شاد شد از رفتارم                      خنده بر روی پدر آوردم

با پدر مادر خود ، در هر حال                 تا توانستم ، خوبی کردم

پدرم گفت : « از تو بهتر نیست »                آسمان خنده به رویم زد و گفت

پسرم از تو خدا راضی است

  😀  😛  😀  😛 

      شاعر : مصطفی رحماندوست

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر کلاغ

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر صوتی بارون

برای دانلود و شنیدن اهنک بارون بارونه روی تصویرو یا نوشته کلیک کنید

 

 

۲ نفر این پست را پسندیده اند

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

حسنی تو خواب و رؤیا

رفته به دور دنیا

حسنی کجاست؟ پریده تا دور دورا

می خواد بره به قاره «آسیا»

رسید «ژاپن» که کشوری قشنگه

که سرزمینی آفتابی رنگه

حسنی حالا رسیده کشور «چین»

بیا و مرکزش «پکن» رو ببین

تموم مردماش که زرد و ریزند

چشم بادومی، مؤدب و تمیزند

حسنی کجاست؟ تو کشوری قشنگه

که معبداش زیاد و رنگارنگه

به کشور بزرگ (هند» رسیده

تو «دهلی» چند تا فیل گنده دیده

ببین خانم هایی را که ساری پوشند

چه بچه ها قشنگ و بازیگوشند

از اونجا هم می خواد بره «پاکستان»

حسن! یه وقت نری به «افغانستان»

برای اینکه اونجا جارو جنگه

همه اش صدای توپه و تنفگه

حسنی کجاست؟ شاید بره به «سیبری»

ولی بدون که سرده خیلی خیلی

شاید بره به «روسیه» و «مسکو»

بره به «آذربایجان» و «باکو»

حسنی کجاست؟ رسید به خاک «ایران»

به سرزمین مهر و عشق و ایمان

باز می کنه چشماشو دونه دونه

نشسته تو اطاق گرم خونه

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر کودکانه پدر برزگ

بابا بزرگ خوبم برام کــتاب خریده

می‌خواد برام بخونه اما سواد نداره

شاید پدربزرگم پـیره حواس نداره

اومدنی یادش رفت عینکشو بیاره

می‌رم پیش مامانم که اون برام بخونه

انگار سرش شــلوغه فکر نکنم بتونه

مامان تو آشـــپزخونه مشــــغول کار خونست

داره ناهار می‌پزه آخ جون خورش قیمه است

شــاید بابام بتـونه کــــــتابا رو بخـــونه

چونکه بابای خوبم خیلی چیزا می‌دونه

بهــش گفـتم پدر جون چه خــوب و مهـربونی

یه خواهش از تو داشتم، برام کتاب می‌خونی؟

اونـــم با مهــربونی کــــتابارو بــــرام خــوند

چیزهای خوبی خوندش، لطف بابام یادم موند

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر درباره ی کتاب

هرکه کتاب می خونه

این رو  باید بدونه

کتاب برای همه

یک دوست مهربونه

 

 

من یک کتاب دارم

پر از گل و ستاره

یه خونه عروسک

هزارتا قصه داره

  

 

کتاب خوشکل ما

قصه میگه برامون

قصه مادر بزرگ

تو شب های زمستون

(فرزندانم در نگه داری از کتاب ها یتان کوشا باشید)

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، بدون ديدگاه

شعر پدرو مادر

 

 😀  😀 پسرای گلم با شنیدن این شعر قدر پدر و مادرتون رو بیشتر بدونید و هرروز دستشون رو ببوسین 😐  😐 

(تقدیم به اولیای عزیز و همیشه همراه کلاس)

۳ نفر این پست را پسندیده اند

نوشته شده به وسيله ظریفی در شعر ، ديدگاه ‌ها (۳)

 Parsitem