Parsitem

وبسایت شخصی منصوره ظریفی

بايگاني براي the 'ضرب المثل ها' Category

ضرب المثل

اصل ضرب المثل :

هر که خربزه می خورد پای لرزش هم مینشیند

مفهوم :

کاری که کردی باید فکر عاقبتش هم باشی

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

ضرب المثل ها

ضرب المثل ( خیاط در کوزه افتاد) را بخوانید 

روی تصویر کلیک کنید

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

ضرب المثل آستین نو ، بخور پلو

 پسر گلم برروی تصویر کلیک کن و ضرب المثل زیبا را همراه با تصویر بخوان

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

ضرب المثل

ضرب المثل فوت کوزه گری را بخوان و آن را برای مادر عزیزت تعریف کن

بر روی تصویر کلیک کن

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

ضرب المثل : بشنو و باور نکن

در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر ، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .

از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت به تو خواهم کرد که در زندگی بدردت خواهد خورد.

باربر جوان که تازه به شهر آمده بود ، سخنان مرد خسیس را قبول کرد. باربر صندوق را بر روی دوشش گذاشت و به طرف منزل مرد راه افتاد.

کمی که راه رفتند، باربر گفت : بهتر است در بین راه یکی یکی سخنانت را بگوئی.

مرد خسیس کمی فکر کرد. نزدیک ظهر بود و او خیلی گرسنه بود . به باربر گفت : اول آنکه سیری بهتر از گرسنگی است و اگر کسی به تو گفت گرسنگی بهتر از سیری است ، بشنو و باور مکن.

باربر از شنیدن این سخن ناراحت شد زیرا هر بچه ای این مطلب را می دانست . ولی فکر کرد شاید بقیه نصیحتها بهتر از این باشد.

همینطور به راه ادامه دادند تا اینکه بیشتر از نصف راه  را سپری کردند . باربر پرسید: خوب نصیحت دومت چه است؟

مرد که چیزی به ذهنش نمی رسید پیش خود فکر کرد کاش چهارپایی داشتم و بدون دردسر بارم را به منزل می بردم . یکباره چیزی به ذهنش رسید و گفت : بله پسرم نصیحت دوم این  است ، اگر گفتند پیاده رفتن از سواره رفتن بهتر است ، بشنو و باور مکن.

باربر خیلی ناراحت شد و فکر کرد ، نکند این مرد مرا سر کار گذاشته ولی باز هم چیزی نگفت.

دیگر نزدیک منزل رسیده بودند که باربر گفت: خوب نصیحت سومت را بگو، امیدوارم این یکی بهتر از بقیه باشد. مرد از اینکه بارهایش را مجانی به خانه رسانده بود خوشحال بود و به مرد گفت : اگر کسی گفت باربری بهتر از تو وجود دارد ، بشنو و باور مکن

مرد باربر خیلی عصبانی شد و فکر کرد باید این مرد را ادب کند بنابراین هنگامی که می خواست صندوق را روی زمین بگذارد آنرا ول کرد و صندوق با شدت به زمین خورد ، بعد رو کرد به مرد خسیس و گفت  اگر کسی گفت که شیشه های این صندوق سالم است ، بشنو و باور مکن

از آن‌ پس، وقتی‌ کسی‌ حرف بیهوده می زند تا دیگران را فریب دهد یا سرشان را گرم کند ، گفته‌ می‌شود که‌ بشنو و باور مکن

۱ نفر این پست را پسندیده است

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

ضرب المثل

ضرب المثل باد آورده 

 

ضرب المثل هنوز دو قورت و نیمش باقی مانده 

برای دریافت ضرب المثل ها روی تصاویر کلیک کنید

۲ نفر این پست را پسندیده اند

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

آش نخورده و دهن سوخته( ضرب المثل)

 

ضرب المثل آش نخورده و دهن سوخته را بخوان ، داستان جالبی دارد و با انواع ضرب المثل که در درس چوپان درست کار خوانده ای ، آشنا بشو .

 

برروی تصویر یا نوشته یا کلیک کن

۲ نفر این پست را پسندیده اند

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، ديدگاه ‌ها (۲)

از کیسه ی خلیفه بخشیدن

ضرب‌ المثل از کیسه خلیفه می‌بخشد مربوط به دوران حکومت هارون ‌الرشید است و قصه‌ ی جالبی دارد.

هارون الرشید چندین سال در شهر ری حکومت می‌ کرد و فردی به اسم جعفر برمکی که ایرانی بود در دربار او به ‌عنوان وزیر خدمت می‌ کرد. جعفر بسیار تیزهوش و زرنگ بود و یکی از افراد مهم و با ارزش برای هارون الرشید به حساب می ‌آمد و اغلب امور کشور در دست او بود.

در روایات آمده است که عرب‌ زبان هایی که اطراف هارون الرشید کار می‌کردند چشم دیدن جعفر برمکی را نداشتند و همیشه تلاش می کردند تا او را پیش چشم حاکم، بد معرفی کنند. آنها اینقدر این کار را ادامه دادند تا اینکه هارون الرشید نسبت به جعفر بی اعتماد شد و حتی اجازه حضور در جلسات مهم را نداشت. جعفر هم بسیار ناراحت بود و نمی دانست علت رفتار هارون چیست.

ادامه نوشته…

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

آتش بیار معرکه

در زمان های قدیم گروه های موسیقی تشکیل می شدند از کمانچه کش، نی زن، ضرب گیر، دف زن و خواننده. در گذشته موسیقی مانند امروز گسترش نداشت و گروه ها برای انجام کار و … خودشان به مناطق مختلف می رفتند. در بین اعضای گروه یک نفر بود که هیچ اطلاعی از موسیقی نداشت، نه خواننده بود و نه نوازنده؛ اما اگر او نبود کار گروه تعطیل می شد او وظیفه ای ساده، خاص و البته مهم داشت.

در گذشته که دو ساز ضرب و دف از چوب و پوست ساخته می شدند، تحت تأثیر هوا منقبض و منبسط می شدند و همین تغییرات موجب تغییر صدای آنها می شد. در بهار و تابستان باید پوست ضرب و دف نمناک می شد، چون هوا گرم و خشک بود و در پاییز و زمستان که رطوبت هوا زیاد بود باید پوست ضرب و دف خشک می شد. این وظیفه ساده و البته مهم به عهده ی «دایره نم کن» یا «آتش بیار» بود. او وظیفه داشت در هنگام خشکی هوا به ضرب و دف آب بزند تا پوست تازه و مرطوب بماند و در هنگام خنکی و رطوبت هوا باید سازها را با کمک آتش و حرارت خشک می کرد. اما اینکه چگونه این وظیفه به یک ضرب المثل تبدیل شد، شنیدنی است.

در گذشته مردم به موسیقی بی اعتنا بودند و معتقد بودند موسیقی موجب انحراف اخلاقی می شود، بنابراین می گفتند فعالیت گروه های موسیقی تقصیر آتش بیار است و اوست که آتش کار موسیقی را گرم نگه می دارد و اگر او با گروه ها همکاری نمی کرد، کار موسیقی تعطیل می شد، بنابراین تمام تقصیرها به عهده آتش بیار است. بعدها و به مرور زمان این اصطلاح یک ضرب المثل شد، به این صورت که به شخصی که، در دعوا و مشاجره ای هیچ نقش و اطلاعی ندارد و تنها با سخن چینی و بدگویی از طرفین موجب شعله ورتر شدن آتش اختلافات می شود، «آتش بیار معرکه» می گویند. چون اگر او نبود و خبرچینی و بدگویی نمی کرد، دعوا و اختلاف راحت تر و سریع تر تمام می شد.

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

چو فردا شود ، فکر فردا کنیم

 😀  😀  😀

خیلی از کارها و تصمیمات را نمی توان و نباید عقب انداخت چون ممکن است خسارت زیادی به انسان وارد کند. مثلاً در گذشته های دور در شهر شیراز پادشاه خوشگذارن و خوش اخلاقی بوده که همیشه به تفریح و شادی اهمیت می داده است. در یکی از روزهای زیبای فصل بهار به این پادشاه خبر می دهند که لشکر زیادی به سمت شیراز در حرکت است و قصد دارد شهر را تصرف و شما را از پادشاهی برکار کنند. شاه اهمیتی نداد و گفت «هنوز که به شیراز نرسیده اند هر وقت رسیدند فکری به حال آنها می کنیم. . . . چو فردا شود فکر فردا کنیم»

روزها می گذشت و لشکر به شهر نزدیک تر می شد و پادشاه همچنان به خوشگذرانی هایش ادامه می داد تا اینکه روزی معاون شاه، او را به بام قصر آورد تا با دیدن لشکر زیادی که پشت دروازه شهر بودند به خود بیاید و فکری برای دور کردن دشمن کند. پادشاه با دیدن سپاه دشمن پرسید اینها کیستند؟ و معاون او جواب داد اینها قصد دارند شما را از پادشاهی برکنار و شهر را تصرف کنند باید برای شکست آنها فکری کرد. پادشاه خندید و گفت چه آدم های ابلهی به جای اینکه از این هوای خوب و گل های زیبا لذت ببرند به فکر جنگ هستند؟! صبر می کنیم هر وقت آمدند فکری به حالشان می کنیم، . . . چو فردا شود فکر فردا کنیم.

بله بچه ها، سپاهیان وارد شهر شدند و بدون زحمت و به راحتی شهر را گرفتند و پادشاه خوشگذاران فرار کرد و نتوانست از شهر و پادشاهی اش دفاع کند. سال ها بعد او را در یکی از شهرها دستگیر کردند و کشتند. اسم این پادشاه «ابواسحاق» بود و کسی که همراه سپاهیانش به شهر آمد «محمد مظفر» نام داشت. کم کم در بین مردم جمله «چو فردا شود فکر فردا کنیم» یک ضرب المثل شد و آن را در مورد افرادی که توجهی به اتفاقات اطرافشان ندارند و به فکر آینده نیستند به کار می برند. بهتر است بدانید این ضرب المثل مصرع شعر یکی از شاعران کشورمان «نظامی گنجوی» است:

این مطلب را می پسندم

نوشته شده به وسيله ظریفی در ضرب المثل ها ، بدون ديدگاه

 Parsitem